خیلی فکر می کنم. به اینکه آدم ها چه کار که با زندگی بقیه آدم ها نمی کنند. که مثلا حالم به هم میخورد از بعضی هایشان اما مجبورم تحملشان کنم، چرا؟ چون نمیشود قطع رابطه کرد، چون نوع رابطه ها ایجاب نمیکند که دگیر نخواهی فلانی را ببینی و مجبورم هی در مقابل حرف های صد تا یه غازشان لبخند بزنم و هیچ واکنشی از خودم نشان ندهم که یه وقت ناراحت نشوند و خدای نکرده به تریج قبایشان برنخورد.
اما واقعا ته دلم ناراضی ام. حساسم کرده اند و گاهی با خودم فکر میکنم، تا کجا این خنده مصنوعی میتواند ادامه داشته باشد؟ چشم هایم که دروغ نمی گویند، چشم هام مدام جای دیگری می چرخند و گاهی هم عصبانیتشان را نشان می دهند. اما آخر که چه؟ دوست ندارند بنشینند و خودستایی کسی را تماشا کنند گناه که نکرده اند!
تازه این بخشی از آدم هایی هستند که قابلیت به گند کشیدن زندگی بقیه را دارند. بخش دیگر به طور کاملا نامحسوس دیگران را به گند می کشند. دورادور و مثلا ناخودآگاه. اما چنان گندی به وجودت می زنند که کاملا بی خیال جبران می شوی، آخر که چه؟ خودشان چه اهمیتی دارند که گند زدنشان داشته باشد. بگذار انقدر گند بزنند تا بمیرند. دوری و دوستی هم وجود ندارد، همان بهتر که صد سال یکبار آنها را میبینی.
دسته دیگر، افرادی هستند که حالا دیگر کاری با تو و زندگی تو ندارند، گاهی اصلا برایشان وجود هم نداری، به زندگی ات گند هم نمی زنند اما تو با آنها کار داری. پیچیده اش نمی کنم، همین که هنوز برایت وجود دارند خودش گند کاملا بزرگی در کل زندگی ات حساب می آید. از آن نوع که حالت از خودت به هم می خورد که چرا هنوز نگهشان داشتی، درست وسط زندگی ات و هیچ کاری هم برای حذفشان نمی کنی.
حذف نمیکنی چون سخت است، چون نمیتوانی. نمیتوانی چون نمیخواهی، نمیخواهی چون وصل شده اند به یک جایی از ذهنت و تو توان کندن آنها را نداری، توان نداری چون نمیخواهی قبول کنی که تمام شده اند، نمیخواهی قبول کنی که تمام شده اند چون هنوز هم هستند. هستند، درست همین جا در ذهنت و آنجا در اعماق ناپیدای قلبت.
دسته اول آدم را روانی می کنند، حوصله شان را نداری
دسته دوم عصبانی ات می کنند، بی خیالشان میشوی
اما دسته سوم کسانی هستند که روح زندگی را از تو می گیرند و با خود می برند، بند بند وجودت شده اند اما باعث درمانگی و بی چارگی ات، همین ها هستند.
+
نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط محیا
|
خسته، خودخواه، بی شکیب
از این جهان
فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند
با من مدارا کن
بعدها
دلت برایم تنگ خواهد شد...
سید علی صالحی
+
نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط محیا
|
دستم رو گرفته میگه چقدر داغی!
چقدر داغم...
+
نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط محیا
|
کار خوبی نکردی که رفتی
این طوری همه فکر میکنن که نیستی...
+
نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط محیا
|
صبر پیشه کن عزیز دلم
صبر پیشه کن...
در بطن کوسه ای که تو را خورده است،
گله معنا ندارد
گیر کرده ای عزیز دلم
گیر کرده ای...
و تو هم که یونس و عمران نیستی...
شمس لنگرودی
پ.ن: صبر هم مثل خیلی چیزهای دیگه "تا" نداره...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط محیا
|
آدم ها تمام نمی شوند
آدم ها نیمه شب
با همه آنچه در پس ذهن تو
برایت باقی گذاشته اند
به تو هجوم می آورند
هرتا مولر
+
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط محیا
|
ميدوني، قبلنا وبلاگ جايي بود كه روز نوشته ها تو توش مي نوشتي، شايد مثل يك دفترچه خاطرات كه بياي و توش بنويسي امروز اين طوري بود و .... اما بعد از مدتي كه سايت هاي ديگه هم اومدن، نوشتن تو اين محيط ديگه جواب نداد. يعني ديگه يه جايي بود كه بري توش بنويسي حوصله ام سر رفته و كسي هم نياد بهت بگه چي شده كه حوصله ات سر رفته. كافي بود بگي حوصله، همه ميومدن و كاري مي كردن كه حوصله ات بياد سر جاش. يا مجبور نبودي خودتو سانسور كني تا نكنه يه وقت يكي با خودش فكر كنه كه باز اين چش شده! اونجا مخاطب هات از جنس خودت بودن و درست لحظه هايي مثل خودت رو تجربه كرده بودن و راحت ميتونستي از هرچي كه به ذهنت ميرسه درست تو همون لحظه حرف بزني و به اين فكر نكني كه الان ديگران چي فكر ميكنن.
مثلا يكي از همين جاها فرندفيد بود كه هنوزم هست، يكي ديگه اش هم كه من خيلي دوستش داشتم گودر بود كه ديگه نيست. گودر كه الان بيشتر از 7 ماهه نيست و بعدش پلاس اومد و من هنوز نتونستم خودم رو عضوي از پلاس بدونم.
حرفم گودر و اينا نبود. ميخواستم بگم انگار ديگه عمر وبلاگ نويسي هم به سر اومده. نه چون فيدبك آنلاين نميگيري يا نه چون ديگه روزنوشته اي نداري. نميشه نوشت چون اينجا نمي توني داد بزني حالم بده، نمي توني دلگرفتگي ها و بي حوصلي هاي روزمره و لحظه ايت رو بنويسي، اگه بنويسي هم ديگه راضيت نمي كنه و همين كه حس كني ممكنه كسي پيش خودش فكر كنه لابد تو زندگيت مشكلي وجود داره، ديگه نوشتنت نمياد.
خواستم بگم، اين روزها وبلاگ نويسي هم درست مثل زندگي كردن ميمونه، سخت!
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط محیا
|
طالع امروز من:
بهمن ماه:
احساس می کنید با زندگی که در حال حاضر دارید کمی بیگانه شده اید و نمی دانید چه نقشی را در زندگی حاضر دارید به همین دلیل دچار سردرگمی شده اید؛ توصیه می شود اول و در ابتدا خود را پیدا کنید و بعد قدم در کارهای مختلف بگذارید.
اتفاقات تازه ای در زندگی شما رخ می دهد، که باعث می شود دید تازه ای پیدا کنید و انرژی فوق العاده زیادی را از این اتفاق به دست بیاورید.
پ.ن: جديدا تيتر زدنم نمياد...
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط محیا
|
سر و کله و گلو و...کم بود، معده هم اضافه شد!
+
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط محیا
|
رعد و برق، بارووووووووون
نه! نبار آسمون، دلم گرفته....
+
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط محیا
|